پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385
روزگار سخت است و از آن سخت تر اشک چشمان تو


میدونی ... یه چند باری رفتم دم در خونه ی خدا

داد زدم آهای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کجا یی ؟

میشنوی ؟

گوشات سنگین شده ؟

چرا دیگه صدای منو نمیشنوی ؟

دیگه بغضم ترکید ... داد زدم

خسته شدی خدا ؟

نکنه خوابت برده خدا ؟

نکنه از دست ما بنده ها خسته شدی ؟

آره ... خسته شدی .. نگو نه که میگم دروغ میگی خدا

چقدر واست اشک ریختم ؟

مگه دینم رو نباختم ؟

مگه عشقم رو نگرفتی ؟

مگه کمرم رو نشکستی ؟

حالا منم و یه خواهر ... د اونم بگیر دیگه خدا ... تو خوب بلدی منو تنها بزاری ... تو که خوب بلدی کمر آدما رو بشکونی

به خدا روز قیامت حقم رو ازت میگیرم خدا