آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1385
روزگار سخت است و از آن سخت تر اشک چشمان تو


میدونی ... یه چند باری رفتم دم در خونه ی خدا

داد زدم آهای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کجا یی ؟

میشنوی ؟

گوشات سنگین شده ؟

چرا دیگه صدای منو نمیشنوی ؟

دیگه بغضم ترکید ... داد زدم

خسته شدی خدا ؟

نکنه خوابت برده خدا ؟

نکنه از دست ما بنده ها خسته شدی ؟

آره ... خسته شدی .. نگو نه که میگم دروغ میگی خدا

چقدر واست اشک ریختم ؟

مگه دینم رو نباختم ؟

مگه عشقم رو نگرفتی ؟

مگه کمرم رو نشکستی ؟

حالا منم و یه خواهر ... د اونم بگیر دیگه خدا ... تو خوب بلدی منو تنها بزاری ... تو که خوب بلدی کمر آدما رو بشکونی

به خدا روز قیامت حقم رو ازت میگیرم خدا


چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384

تو دلت سیب می خواست


از درخت همسایه بالا رفتم باز


سیب را چیدم بی خبر


باغبان زاغ مرا چوب میزد


رد آن سیب به دست تو رسید


باغبان غضب آلود نگاهت میکرد


و تو خوشحال از آن سیب بودی


من اشک میریختم آرام


و هنوز در این فکرم


که چرا درخت خانه ی ما سیب نداشت


   1      2    >>