تو دلت سیب می خواست
از درخت همسایه بالا رفتم باز
سیب را چیدم بی خبر
باغبان زاغ مرا چوب میزد
رد آن سیب به دست تو رسید
باغبان غضب آلود نگاهت میکرد
و تو خوشحال از آن سیب بودی
من اشک میریختم آرام
و هنوز در این فکرم
که چرا درخت خانه ی ما سیب نداشت
![]() |
![]() |
![]() |
تو دلت سیب می خواست
از درخت همسایه بالا رفتم باز
سیب را چیدم بی خبر
باغبان زاغ مرا چوب میزد
رد آن سیب به دست تو رسید
باغبان غضب آلود نگاهت میکرد
و تو خوشحال از آن سیب بودی
من اشک میریختم آرام
و هنوز در این فکرم
که چرا درخت خانه ی ما سیب نداشت
از تو که خوابی و رویا
چقده دورم ... خدایا
به خیالم که یه خواب بود
اگر نه مست خدایا
********************
زندگی هم شده بود برام غم انگیز
آدم یه روزایی هست که اصلا دوس نداره چیزی یادش بیاد ( مث امروز من ) .
آره ... یه روزایی هست که اصلا دوس نداری کسی رو ببینی ( مث امروز من ) .
یا که نه ... شاید اصلا دوس نداشتم که امروز ... که امروز ... تو رو ببینم ( مث هیچ روز ) .
حقیقتش دیگه برام مهم نیستی ( مث قدیما که من برات مهم نبودم ) .
اگر هم مادرم دروغ رو یادم داده بود باید بگم ( دوست دارم ) .
میدونی تا حالا چند بار خودم رو نفرین کردم ؟ ( همون قدر که تو رو نفرین کردم ) .
اما هیچ وقت پشیمون نشدم .... ( مث امروز ) .
می خوام از خدا فقط یه خواهش کنم و بعدش آماده ی سفر شم ... میخوام به خدا بگم که بهم یه فرصتی بده تا ... تا صدام رو به گوش تو
برسونم .... میخوام برم جلوی خدا .... داد بزنم ... خوشمزه بوووووووود ؟؟؟ میخوام خدا رو شاهد بگیرم و اونجا جواب تو رو بشنوم ... میخوام
واسه یه بار هم که شده راستش رو بگی ... اونم جلوی خدا ... فقط امیدوارم که خدا هم بشنوه ... چون تا حالا نشنیده .
میدونی .... فقط هشت سال دیگه مونده .... هشت سال ... ( بعدش هم خودت میدونی چی میشه )